الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

156

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

ربيعه را در صندوقى گذاشتند هر وقت خشكسالى مىشد به وسيلهء او طلب باران مىكردند . ( 1 ) و در تذكرهء سبط است كه : زهير بن قين با حسين عليه السّلام كشته شد و زن او با غلامى كه داشت گفت : برو مولاى خود را به خاك سپار . آن غلام برفت و ديد حسين عليه السّلام برهنه است . گفت : مولاى خود را كفن كنم و حسين عليه السّلام را بگذارم نه به خدا ، پس حسين عليه السّلام را كفن كرد و زهير را كفنى ديگر پوشيد . ( 2 ) ( ارشاد ) عبد اللّه بن سليمان و منذر بن مشمعلّ اسديّين روايت كردند كه : ما حج گذارديم و همهء همت ما آن بود كه پس از حج در راه به حسين عليه السّلام ملحق شويم تا ببينيم كار او به كجا مىانجامد پس ناقه‌ها را به شتاب مىرانديم تا در زرود به آن حضرت نزديك گشتيم ناگاه مردى از اهل كوفه پديدار گشت هنگامى كه حسين عليه السّلام را ديد از راه كناره كرد آن حضرت اندكى بايستاد گويا ديدار او مىخواست اما مثل اينكه پشيمان شد او را بگذاشت و بگذشت و ما هم بگذشتيم . ( 3 ) باز يكى از ما به ديگرى گفت : نزد آن مرد شويم و او را از خبر كوفه بپرسيم كه از آن آگاه است پس رفتيم تا به او رسيديم و گفتيم : السّلام عليك . گفت : عليكما السّلام . گفتيم : از كدام قبيله‌اى ؟ گفت : اسدى . گفتيم : ما نيز اسدى هستيم نام تو چيست ؟ گفت : بكر بن فلان . ما هم نام و نسب گفتيم و پرسيديم از خبر مردم در كوفه گفت : آرى خبر دارم از كوفه بيرون نيامدم مگر مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته بودند و ديدم پاى آنها را گرفته در بازار مىكشيدند پس روى به حسين عليه السّلام آورديم و به دو رسيديم و با هم مىرفتيم تا شب در منزل ثعلبيّه فرود آمد ما نزديك او شديم و سلام كرديم جواب سلام داد گفتيم : يرحمك اللّه ما خبرى داريم اگر خواهى آشكارا بگوييم و اگر خواهى پنهان پس سوى ما و سوى اصحاب خود نگريست و گفت : من از اينها چيزى پنهان ندارم . گفتيم : آن سوار كه ديشب رو به سوى ما مىآمد ديدى ؟ فرمود : آرى خواستم از او چيزى پرسم ، گفتيم : ما خبر آن دو را براى تو آورديم و آن سؤال كه خواستى كرديم مردى است از قبيلهء ما صاحب رأى و راستگو و خردمند مىگفت : از كوفه بيرون نيامدم تا مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته بودند و ديدم پاهايشان را گرفته در بازار مىكشيدند .

--> وقتى شهريار حاكم باب الابواب ( در بند ) با او گفت : ما راضى هستيم كه تركان به ما زحمتى ندهند و ما هم متعرض آنها نشويم . عبد الرحمن گفت : و ليكن ما راضى نيستيم مگر اينكه در مملكت آنها درآييم و با آنها جنگ كنيم و اللّه با ما گروهى هستند كه اگر امير ما فرمان دهد پيش رويم تا داخل مملكت روم . شهريار پرسيد : اينها چه كسانند ؟ گفت : گروهى كه صحبت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - را دريافتند و با نيّت در اسلام در آمدند و كار هميشه در دست آنهاست و فيروزى با آنها تا كسى بر آنها غالب گردد و خوى آنها را بگرداند و از اين حال كه دارند اعراض كنند .